الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

258

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

خاموش دلا ز تيره‌گويى * مىخور جگرى به تازه رويى چون گل به رحيل كوس مىزن * بر دست برنده بوس مىزن اگر من درصدد انتقام اهل عدوان مىبودم ، اسباب تدمير و افناى ايشان مرا مهيّا بود . چنان‌كه در زمان گذشته سروده‌ام : عادت ما نيست رنجيدن ز كس * ور بيازارد نگوييمش به كس ور برآرد دود از بنياد ما * آه آتش بار نايد ياد ما ور نه ما شوريدگان در يك سجود * بيخ ظالم را براندازيم زود رخصت ار يابد ز ما باد سحر * عالمى در دم كند زير و زبر 611 - احوال مصاحب « بهايى » گويد : مصاحب سلطان كه محسود خواص و عوام است ، به سبب هموم و غموم مخفى كه فكر خواص و عوام از آن قاصر است ، مأجور و مرحوم خواهد بود . ازاين‌رو حكما گفته‌اند : مصاحب سلطان ، كسى را ماند كه با شير همنشين باشد . گاهى مىشود كه به پنجهء خشم و قهر او درهم شكند . پس بخل و حسد بر جليس و مصاحب امير مبر ! به مشاهد و ظاهر حالش متمتّع شو و به چشم دقّت ، نظر به آشفتگى دل و بدى مآل و تقلّب احوالش كن ! آن خون گرفته‌اى كه تو ساقى او شوى * پيدا شراب نوشد و پنهان جگر خورد 612 - طلب در حد ظرفيت اى طالب راغب ! من به قدر عقل و شعور تو با تو متكلّم مىشوم . كشف اسرار مكنون را كه هنوز به مرتبهء آن نرسيده ، از من بر خويشتن طمع مدار و شرب شراب رحيق مختوم را كه طاقت آن ندارى و با حوصله‌ات موافقت نمىكند توقع مكن كه امثال تو قدرت سلوك بر بن مسالك ندارند . جام ياقوت و شراب لعل ، خاصان را رسد * عام را كهنه سفال و دردىاى اندر خور است اگر از مراتب عوام ترقّى نموده ، به درجهء ذوى البصائر رسيدى ، آن‌گاه شراب اصحاب مرتبهء وسطى را به تو مىآشامم و الّا از آن عطيّه محرومى . از آن‌چه در اباريق و اكواب است ، بگذر و در هوس آن شراب ، به قطره‌اى از آب قناعت كن ! باده خواهى ، باش تا از خم برون آرم كه من * آن‌چه در جام و سبو دارم مهيّا ، آتش است